دفتر اشعار محسن مهرپرور
کلیه اشعار این وبلاگ متعلق به نویسنده است. کپی برداری با ذکر نام وبلاگ و نام نویسنده مجاز است
شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور
قصه و افسانه ها از عشقِ مجنون گفته اند شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور
کمی شبیهِ باد ، در میان شعله های آتشی و ، من شبیه آتشم شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور
شعر از محسن مهرپرور
خود شكستم تا تو را احيا كنم شعر از محسن مهرپرور
یک جنین ، منتظرِ آمدنِ قابله شد
با نگاهِ تو خداوند ، نگاهم میکرد
در فلک بین ملائلک به نظر ولوله شد
\'حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیست\'
که به یک بوسه جهان دست خوشِ زلزله شد
محشر آغاز شد و کون و مکان در هم رفت
بین من تا تو ازل تا به ازل فاصله شد
تازه لب فارقِ از آیه یِ فُرقان شده بود
که دگر بار ، لبم از لب تو حامله شد
مرا هر روز همچون عاشقی تب دار میخواهد
نشسته رو به روی من که من آیینه اش باشم
در این آیینه بازی ها مرا بسیار میخواهد
لبانش را به هم می مالد و آهسته میگوید
نمیدانی چه قدر امشب دلم سیگار میخواهد
برای قهوه های تلخ روی میز تحریرش
شریکی مثل من شب تا سحر بیدار میخواهد
نگاهم میکند تا من به چشمانش ببندم دل
از این دیوانه بازی ها گمانم یار میخواهد
به گرد گردنم گاهی گلاویزست و پرغوغا
نمیدانم چه بد کردم که او پیکار میخواهد
یکی مثل همه امشب درون آینه دلتنگ
شریک غصه میخواهد دلی غم خوار میخواهد
شبیه من پر از درد است و درمان را نمیداند
برای زخم دلتگیِ خود تیمار میخواهد
در جنون خوش بودن از درد درون راحت تر است
عاقلان دیوانگان را ،سنگ باران میکنند
طاقت این سنگدل ها در جنون راحت تر است
در تعقل زندگی معنای با هم بودنست
در جنون تنها نشستن در سکون راحت تر است
این جهان واژگون با من گران سر گشته است
سر سبک بودن در این دنیای دون راحت تر است
در جنون از منطقِ هر شارعی فارق شدم
شعر گفتن زیر هم در یک ستون راحت تر است
...
تا سبکسر میشوی ، محسن ،جنون را پاس دار
در جنون حتی نبود آب و نون راحت تر است
این شاعر گمراه را ، با نور خود همراه کن
چشمان من مؤمن شود در مأمن چشمان تو
با یک نگاه مختصر ، کوه غمم را کاه کن
از درد تنهایی دلم ، دیگر امانش رفته است
من را به خود وابسته کن، از چاله ای در چاه کن
در خامُشیِ دهکده ، هر کدخدایی شد خدا
ویران کن این بت خانه را ، خود را خلیل الله کن
محسن در این بیغوله ها ، دنبالِ یاری آشناست
من را شبیه برکه کن ، خود را شبیه ماه کن
شعر از محسن مهرپرور
دریا به دریا می برد ، تا ساحل اقبال تو
من مست و مدهوش توام . گویا در عالم نیستم
افتان و خیزان می روم در عالم و احوال تو
این در به آن در میزنم ، ساغر به ساغر میزنم
هر کس نشانی میدهد ، از کیمیای خال تو
وحی تو نازل میشود ، درهرغزل بر جان و دل
محسن تفعل میزند بر مرسلات فال تو
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
سالم رجز باید سرود از فاعلن افعال تو
عشقت مرا دنبال تو . دنیا به دنیا میکشد
دنیا به دنیا میکشد ، عشقت مرا دنبال تو
دنبالِ بتي لاله رخ و ماه جبينم
ديوانه يِ چشمانِ سياه تو نبودم
در روشنيِ چشمِ تو ديوانه ترينم
در ميكده و دِيرِ تو يا دوزخ و جَنَّت
پيوسته پيِ ابروِ پيوسته خَمينم
من در كِش و قوسِ قَزحت رنگ به رنگم
من با خَمِ زلفينِ تو پيوسته قرينم
در گرد و غبارم همه در خواب خمارم
دنباله یِ دامان تو بر روي زمينم
اين محسن اگر حُسنِ تو كم گفت ، ببخشا
در عرش همین بودم و در فرش همينم
دست از این میکده بردارم و عاقل بشوم
در بیابانِ عدم ذکرِ لبانم این است
کی شود تا به لب سرخِ تو نائل بشوم
روحَم و در پیِ سر نَشتَرِ عشق آمده ام
خاکم و تشنه که از شبنم تو ، گِل بشوم
در ازل پرتوِ حُسنِ تو مرا آتش زد
عینِ آتش شده ام تا ز تو حاصل بشوم
همچو ققنوس بسوزم اگر از بی کسی ام
بار دیگر به خود از عشقِ تو نازل بشوم
از ازل تا به ابد در پی دیدار تو ام
کی شود تا به تماشای تو قابل بشوم
در آگهی فوت او ، گفتند یک ولگرد مرد
در اعتقادش زندگی هم معنی با آه بود
آهی کشید و بی صدا از غصه ها دق کرد مرد
شب ها کنار آتشی از هیزم افکار او
در کومه ی تاریکی ام افکار پوچ و زرد مرد
در انتظاری بی ثمر یک روز سردو بی خبر
تنها ترین همراه من، تنها ترین هم درد مرد
انگاره های ذهن او در قابی از تابوت شد
استاد و هرگز خم نشد او همچونان یک مرد مرد
گل را یکی چید و سپس از یاد برد
در چارراهی دختری گل میفروخت
هرکس که آمد شاخه ای را داد برد
بر سنگِ گور و بر سرِ تاج عروس
هردو یکی غمگین یکی دلشاد برد
در شعر های شاعران عصر دور
در بوستان ، بلبل به گل دلداد برد
هر چند گلها عمر کم دارند و خار
در دامِ گلها هر کسی افتاد برد
...وقتی که شمعی و به شبهایم نمی تابی
دوران بی شعله در آتش سوختن ها است...
...شبها که تو در بسترم بی گانه میخوابی
پروانه ها معشوقه های شیشه ای دارند !...
...بر سینه ی تنگم تو وقتی ،سنگ می سابی
با هر که سو سو میزند باید بسازند و...
... باید بسوزند در خیال شعله ای آبی
پروانه ها دنبال عشقی آتشین هستند
تو شعله ی مصنوعیِ فانوس شبتابی
به نقطه اي كه بعد از آن سكوت ميكند زمان
به لحظه اي كه يك پري عروج ميكند به ماه
و ذره ذره ميشود نهان ميانِ آسمان
براي قصه هايِ من يكي نبود ، راست بود
حقيقت است بعد از آن ،خداي خوب و مهربان
تفاوتي نمي كند ، كجاي قصه رفته اي
پري كه نيست ديو هم ، غريبه ميشود در آن
سه نقطه مينهم تهِ تمامِ خاطراتمان
كلاغِ قصه هايِ ما ، نميرسد به آشيان
كه اگر زنده دلم , زندگي از آن دارم
من از اصحابِ بهشتم و درون قلبم
نو گلي از چمن گلشن رضوان دارم
سرخوشم از نفس بادِ سَبا زيرا من ...
... مَلَكي چون ملكِ مُلکِ سليمان دارم
من گدای در میخانه یِ عشقم... آری
هرچه دارم همه از شاه غریبان دارم
\" بارها گفته ام و بار دگر میگویم \"
هستيم عشق تو است وهمه از آن دارم
ای خشکیِ سوزانِ بیابان عَدَمت
ای روزنه یِ روضه یِ رضوان دِلت
ای قائمِ بر لشکرِ خوبان عَلَمت
تا کی پیِ وصلِ تو دلِ زار کُند ...
... پروازِ غریبانه به گردِ حَرمت
تا کی تو ببخشی و کند باز طلب...
... قانع نشود هیچ گدایی به کَمت
من آمدم از شهرِ فراموشیِ خود
... گفتی که بیا ،آمدم عاشق شَوَمت
دشت
خون و آه گریه میکند
نیز
ابر ،
دلگرفته ، سر به چاه ، گریه میکند
فصل لاله ها که میرسد
فاصله عبور یک پرنده میشود
آسمان
قطره قطره ماه گریه میکند
چه شاعرانه است، درهجوم بوسه های تو، به آسمان شراره میکشم
گیاه ، قد خمیده میشود به احترام بودنت و من به احترام تو
قیام میکنم ، چرا که در کنار تو همیشه عاشق و همیشه دل خوشم
ستاره ها به برقِ اخگرانِ من به دورِ گردنت اشاره میکنند و بعد
خموش میشوند و شاهدند من میان آن تن لطیف تو به جوششم
بهانه گیر میشوم ، شبیه رفتنی و من شبیه سوختنم به پای تو
خموش میکنی مرا ، دوباره شعله میکشم ، دوباره تشنه ی نوازشم
تو میروی و من همیشه منتظر به راه باز گشت تو فرو نشته ام
فرو نشسته ام که با نگاه تو دوباره شعله ای به انتظار ها کشم
کمی شبیه باد در میان شعله های آتشی و من شبیه آتشم
پریش میکنی مرا ومیروی و من در امتداد رفتن تو خواهشم
به بوسه گاهِ رویِ همچو ماهِ تو رسیدنم محال بود
به آن نگاهِ عاشقانه ات که آسمانِ هشتمم شده
دو چشم تو برای بردنم به اوجِ آسمان ، دو بال بود
سفر به ماه ، در تصوُّرِ بشر، عبورِ از گرانشست
برای من گرانشِ تو مقصدِ نهاییِ کمال بود
میان جذبه یِ تنت، تنم پراز رسیدنِ به انتهاست
در انتهایِ این سفر بهشتِ تو نهایتِ جمال بود
از اينكه اين زمانه بي بهانه پشت ميكند به كار من بگو برو
از اينكه من به انتظارِ ديدنت غروب ميكنم و تو بدون من
طلوع ميكني به سرزمين سمتِ ديگرِ مدارِ من، بگو برو
از اين كه عاشقانه هاي من براي تو هميشه شرحِ انتظار بود
از اين كه زوزه ميشكد وفا ميانِ شعر هاي هار من ، بگو برو
از آن لبي كه سرخيش مرا به خون ميكشد چه شد نصيب اين دلم
شرابي ُ ، خماريم ببين و با كنايه از كنار من ، بگو برو
خيال كن ستاره هايِ تو ميان طالعِ سياه من نبوده اند
از اينكه باختن فقط شده نصيب و قسمتِ قمارِ من ، بگو برو
عمري گذشته انگار ، از آخرين بهار
ديگر به ياد من نيست كي عاشقت شدم
تصوير ماتي از ماست در ذهن روزگار
لاي كتاب سهراب نزديك دورها
در قير شب اسيرست ان مرد بي قرار
دشتي پر از غروبست جولانگه دلش
سردر گم خيالست ان اسب بي سوار
لاي كتاب سهراب يك شعر يادگار
چشمم پر از عبور است دستم پر از غبار
لاشه ها را لاشخور ها خورده بودند
اسم و رسم را
بی نشانان برده بودند
تا رسیدیم
خون بود و دود و آتش
اشک بود و سوگ آرش
تا رسیدیم
قهرمانان مرده بودند
روز بود
روز روشن
لیک تاریک
تیر... لبیک
خون بود و دود و آتش
اشک بود و سوگ آرش
تا رسیدیم
قهرمانان مرده بودند
تا رسیدیم ...
شاعرِ شوریده یِ موهایِ پرچینِ تو ام
قصه گویِ خوابِ شب هایِ سیاهِ چشمِ تو
عاشقِ گلگونه هایِ سرخ و رنگینِ تو ام
بودنم در بودنت معنای بودن را گرفت
در نبودت ابری ازغمهای نمگینِ تو ام
من لبالب از لبانت بوسه ها برچیده ام
مست ازآن پیمانه های خنده آگین تو ام
تو مسیحایی و با هر دم مرا زنده کنی
تو اهورایی و من آتشگه دین تو ام
این و آن نیستم فقط آنم که با تو زیسته ام
آری آنگونه که دیدی، پیر آیین تو ام
تو دعایِ مستجابی ، در نیازِ چشمِ من
من پیاپی در پیِ پیکی از آمین تو ام
دل به دریا چه زنم ، در تنگ آغوشت خوشم
عید نوروزی و من ماهیِ هفسین تو ام
وصله يِ دامَنِ او شُو ،كه به خالَش برسي
از همه چشم بِشو تا كه به چشمش بِشَوي
بي خيالِ همه شو ، تا به خيالش برسي
از زمين پاي بِكش ، پاي به مقصد نرسد
آسمان را بِطَلب ، تا كه به بالَش برسي
هر اَذاني كه وَزيد ، از سَرِ گُلدستِه يِ او
قبله كن رويِ مَهَش را ، كه به حالش برسي
محسن امشب هوس پنجره را باز گُذار
ماهِ نو آيد و شايد ، به هِلالَش برسي
عاشقانِ رويِ تو هر قدر باشند هم كمند
هر خريداري كه مي آيد ، برايش ناز كن
چون غم و شادي به بازار وصالت در همند
گر ملك باشي همه سوي بهشتت ميدوند
گر شوي حوّا تمام عاشقانت آدمند
گشته اسرار دو عالم در دو چشمانت عَيان
آن دو چشمانِ سيه آينه یِ جامِ جمند
محسن ،امشب با نگاهت در جهان دیگریست
شب نشينان نگاهت فارغان هر غمند
تو ميداني كه با چشمانِ تو بيدار مي مانم
سَري بر مهر تو دارم ، لبي بر ذكر لبهايت
خدا خود خوب ميداند ، تو هستي دين و ايمانم
تمامِ واژه ها امشب ، زِ معراجِ تو مي آيند
كه اينگونه پر از شعرم ، به چشمان تو مي مانم
غزل مي بافم از مويت ، براي صبحِ فردا تا ...
بپوشانم به خورشيد و ... تو را در اوج بنشانم
پر از بويِ بهشت است اين غرلها كز تو مي گويم
در انهارِ تو جاري شد ، روانِ طبعِ ويرانم
برايت شعر مي سازم ، از اين دلدادگي هايم
دلم ميخواهد از چشمت بچينم آنچه ميبينم
شكوفه كرده در چشمت نگاه بچگي هايم
دلم ميخواهد آن باشي كه من ازعشق ميخواهم
ببينم باز مي خندي به آن يك دندگي هايم
درون سينه ميخواهم سري از سر سوا دارم
دوباره باز گردم من به آن دیوانگی هایم
دلم ميخواهد آغوشت پر از شعر و غزل باشد
بسوزد با دو دستانت غم پروانگي هايم
خدا حافظ نگو زیرا ، نمی گیرد خدا جایت
نگاهم منتظر مانده ،ببیند روی ماهت را
که از چشمان من گوهر ، بریزد بر سروپایت
سرودی شعر هایم را تو ناگفته به آن لبها
نوشتی نامه ها بر دل ، به خطِ چشم زیبایت
اسیرم کرده ای در خود، تو سیرم کرده ای از خود
که آزادی بیاموزم ، ز سروِ قّدِ رعنایت
خدا حافظ نگو زیرا ، تو آغازی برای من
که از تو زنده شد هر روز غزل گوی غزل هایت
آن لبانِ با لبم ناسازگار
خنده بر هر دردِ بی درمان دواست
بر لبانم مرهمی اینک گذار
من لبالب دردم و درمان تویی
بوسه بوسه ، لب به لب، بر من ببار
لب برای لاف و لالایی که نیست...
...خر نکن خوابم نکن بونه نیار
لب برای دوست دارم گفتن است
جان به لب آمد ز دست انتظار
لب بجنبان ای لوند لاله رو
اخر این لهله تو را آید چه کار ؟
آخر این دیوانه شاعرتشنه است
جام لعلت را به جانم کن نثار...
...تا که مستت گردم و مستی کنم
همچو بلبل های مستِ لاله زار
پرچمي از عشق تو بر پا كنم
آمدم كوچك شوم در نزد تو
در دلِ تنگت خودم را جا كنم
آمدم تا من مني ديگر شود
اين ضمير منفرد را ما كنم
هر چه گفتم يا شنيدي خواب بود
آمدم بگذشته را حاشا كنم
تا شنيدم قلب تو بشكسته است
آمدم قلبي به تو اهدا كنم
| Design By : ParsSkin.com |

